تبليغاتX
خاکستر....

دفتر باران

درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان

میان دفتر باران، مداد سرگردان

تو را كشید و مرا آفتابگردانت

میان حوصله گیج باد سرگردان

همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود

نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان

و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او

هزار و یك شب و صد شهرزاد سرگردان

تمام قصه همین بود راست می گفتی :

تو باد بودی و من در مباد سرگردان

زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان

و من میان تب و انجماد سر گردان

ستاره ها همه شومند و ماه خسته من

میان یك شب بی اعتماد سر گردان

مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست

هزار آینه ی نا مراد سرگردان

نماد نام تو بود و نماد ناله من

هزار ناله در این یك نماد سر گردان

................................................

................................................

درخت كوچك تنها به باد عاشق بود

                            و  باد                                                       

                                 بی سرو سامان                                  

                            و  باد

                                                  سر گردان *

تمام قصه همین بود، راست می گفتی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:55  توسط خاکستر  | 

 

بعد  از تو  در  شبان  تيره و تار من

ديگر  چگونه ماه

آوازهاي طرح جاري نورش را

تكرار مي كند

بعد از تو من چگونه

اين  آتش  نهفته   به  جان را

خاموش می كنم ؟

اين  سينه سوز  درد نهان را

بعد از  تو من  چگونه فراموش ميكنم ؟

من با اميد  مهر  تو پيوسته  زيستم

بعد از تو ؟

اين مباد

كه بعد از تو نيستم

بعد از تو آفتاب سياه  است

ديگر  مرا  به  خلوت  خاص  تو راه نيست

بعد از تو

درآسمان  زندگيم  مهر و ماه نيست

 بعد  از من آسمان  آبي است

آبي مثل هميشه

آبي

{دکتر حمید مصدق}

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 14:35  توسط خاکستر  | 

 

چقدر این ثانیه ها نامردند
گفته بودند که بر می گردند


برنگشتند و پس از رفتنشان
بی جهت عقربه ها می گردند


آه این ثانیه های بی رحم
چه بلایی به سرم آوردند


نه به چشمم افقی بخشیدند
نه ز بغضم گرهی وا کردند


از چه رو سبز بنامم به دروغ
لحظه هایی را که یکایک زردند


لحظه ها ،همهمه هایی موهوم
لحظه ها، فاصله هایی سردند


بگذارید ز پیشم بروند
لحظه هایی که همه بی دردند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:56  توسط خاکستر  | 

 

کسی دیگر نمی کوبد


در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد


چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم


و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم


و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش


اما کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم


که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش


اما کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم


که هر دم با نسیمی میشود

برگی جدا از او


و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 15:49  توسط خاکستر  | 

 

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:46  توسط خاکستر  | 

 

نگاهی کن مرا یک لحظه و دریاب

سکوت و مهر لبهایم

نه از شرم است .

درون چشم هایم خواهشی بر پاست

دلم را به دریا می زنم

دلم را میکنم دریا

درونت غرق خواهم شد

خواهم گفت : با تو....

نگاهم را نگاهی کن

نگاهت سرد وخاموش است

باکی نیست

من آنرا تا ابد تا بی نهایت

دوست خواهم داشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 16:59  توسط خاکستر  | 

 

باز هم خاکستری.....

از لبه های ترک برداشته زمان که می گذری

در کش و قوس همین دیروز و امروزها ،

 دلهای شکسته زیادی را خواهی دید ،

اگر تا کنون در تمام زندگی به چیزی توجه نکرده ای ،

اینک زمان خوبیست ،

 فال گرفته ام که می دانم خوب است ،

 بمان و چند قطره ای اشک بریز ،

کسی چه می داند ،

 شاید تو هم آسمانی شدی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:37  توسط خاکستر  | 

 

ازآتشم خاکستری بر جا نمانده است

بر خاک من خاکستری حتی نمانده است  

من هفت صحرای جنون را بو کشیدم

حتی غبار دامن لیلا نمانده است  

پاتابه ی زر دوز دختر بندری ها

در خواب خیس جاشوی دریا نمانده است

 چیزی از آواز غریب موج و مرجان

در ونگ ونگ گوش ماهی ها نمانده است

 من دخترم را دست باران داده بودم

گردی از آن توفان باران زا نمانده است

 می گردم و از هرچه باران ،هرچه دریا

یک رو سری آبی از او در خانه مانده است :  

لا لا گلم لا لا پرنده  ی مهربونم

هی می کشه آتیش به بنج لونمون دست

 و شو که رفتی غم چه تیفونی بپا کرد

شستیم از او شو هر دومون از جونمون دست

ای شو بلا ،ای شو سیا ،ای شو شلاله

ای شو وخی ور داره ای رو شونمون دست،

کل می کشن پرمونکا رو حوض قالی

دس می کشن رو خاک سرد خونمون دست

پروانه نام دفتر شعر خودم بود

تنها دو برگ از دفتر پروانه مانده است

تنها دو دل بر تک درختی سرد و خامش

از خواب شیرین دو تا دیوانه مانده است

از کوچ ایل من اجاقی سرد می ماند

از اتشم خاکستری اما نمانده است  

می گردم و از هر چه او یک تکه باران

تنها همین ،تنها همین در خانه مانده است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:18  توسط خاکستر  | 

 

آنروز غنچه های بغض در گلویم شکفت آسمان ابری چشمانم بارانی شد و آن روز پر زدی و رفتی و پیش از انکه تو را ببویم در میان نگاه مبهوتم پرپر شدی و رهایم کردی تنهاین گذاشتی با غمی به وسعت دریا که در وجودم طوفانی شد..شاید یک روز وقتی من تنها در دشت غروب را نظاره کردم از پشت تپه ها سایه ات پیدا شود

 

ای دل حریف این همه ماتم نمیشوی

بیچاره تر منم که تو آدم نمیشوی

بار فراق دوست اگر بر سرت نهند

چون چوب خشک میشکنی خم نمی شوی

چون شمع برگداخته در تعجبم

با ازدیاد شعله چرا کم نمیشوی؟

هر شب دعا کنم که شوی سر به راهتر

آخر چرا اسیر دعایم نمی شوی؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:35  توسط خاکستر  | 

 

بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ


باورم ناید که عاقل گشته ام


گوییا او مرده در من کاینچنین


خسته و خاموش و باطل گشته ام


هر دم از ایینه می پرسم ملول


چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟


لیک در اینه می بینم که وای


سایه ای هم زانچه بودم و نیستم


همچو آن رقاصه هندو بناز


پای میکوبم ولی بر گور خویش


وه که با صد حسرت این ویرانه را


روشنی بخشیده ام از نور خویش


ره نمیجویم بسوی شهر روز


بیگمان در قعر گوری خفته ام


گوهری دارم ولی آن را ز بیم


در دل مردابها بنهفته ام


می روم ... اما نمیپرسم ز خویش


ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟


بوسه می بخشم ولی خود غافلم


کاین دل دیوانه را معبود کیست


او چو در من مرد نا گه هر چه بود


در نگاهم حالتی دیگر گرفت


گوییا شب با دو دست سرد خویش


روح بی تاب مرا در بر گرفت


آه ... آری ... این منم ... اما چه سود


او که در من بود دیگر نیست نیست


می خروشم زیر لب دیوانه وار


او که در من بود آخر کیست کیست ؟

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:0  توسط خاکستر  |